تالارگفتمان پایگاه اینترنتی امدادگران ایران

نسخه کامل: چادر سیاه هم نور دارد...!
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
بسم رب شهدا

از اینکه برایتان از عفاف بنویسم دست و دلم به قلم نمی رود

اما بی آنکه ذهنم دخالت کند،قلمم رفت سراغ تاریخ و اینکه حجابم

،پوشش که حالا اسمش را گذاشته ایم چادر

از کجا و به چه بهایی به من به امانت رسیده است....

چه بخواهید؛چه نخواهید ذهنم رفت سراغ (مادر)...نمی دانم قصه اش راشنیده اید یا نه ...

اما مگر می شود معنای عفاف آنقدر والا باشد که خانومی حتا نگاهش را از مرد نابیناهم بدزد

یا نه اصلن خانمی جوان آن هم بین در و دیوار،بازهم مراقب آن است

که از نگاه حرامیان در امان باشد

آن هم تنها با عفاف و حجابش،حتا اگر جان شش ماهه ای هم به خاطرش خطربی افتد ...

رهاکنم و حالا ادامه تاریخ ...انگارکم دختر سه ساله ای...احیانا پای برهنه

زمین داغ و پراز خار،معجر به سربدود

و ناگهان اسبی صیحه کنان سراغش برود و کودک زیر پاهای اسب در هراس باشد و

یک دست به معجر ودست دیگر به روی سرکه خدایی ناکرده ،

معجرش عقب برود و سپیدی مویش

طعمه نگاه دزدان شود...از این هم بگذرم

اگر خانومی در یک نصفه روز مشاهده کند به

خون غلطیدن هفتاد و دو نفر از عزیزترین آدمیان زمانه را که از آنان

فرزند ،برادر،برادرزاده در نهایت پاره تنش حسین هم میان آن ها باشد

و برای هریک هزار بار می میرد و زنده می شود

و هی پیر شود و پیرشود و چندساعته موهای سرش به سپیدی زند و گاهی هم احیانا خونی...

اما از کوچکترین پریشانی ها و ناله ها،نامحرمان با خبر نمی شوند

آخر از خستگی هرکدامشان کمرش کمان شد... هی چادرش برایش بلند می شد

و چادر کشان هی این پا و آن پا می کرد و یک دست به کمر و دست دیگر به چادر

و حالا سرگردان از خیمه ای سوخته به خیمه بیماری می رفت ...

من راببخشید ذهنم در هیچ کجای دنیا معنای عفاف را

جز اینان که برای ما تنها اسوه حجاب هستند؛نمی دانست

و حالا این چادری که برسر من است مانند تاجی است درخشان

که نورش هم از آنان به من رسیده است و تلالواش تا آنسووی

مرزهای جغرافیایی کشورم می رود و احیانا کور می کند،

آن چشمانی را که عصبانی می شود از دیدن تمامی این زیبایی ها ...

[تصویر: 0000000wmj54aqdd7nglllg2lw00.jpg]

از وبلاگ سفر بر مدار عشق
لینک مرجع