۱۳۸۹/۵/۳۱, ۱۱:۵۶ عصر
با سلام و احترام
خدمتتون عرض کنم که حدود 3 شب پیش
جای دوستان خالی تو خواب ما مسئول روابط عمومی سازمانمون درگیر شدم و چشتون روز بد نبینه با سَرَم کوبیدم تو بینی و لبش
بینی و لبش پر خون شده بود
فرداش که شیفتم بود رفتم سازمان
با دوستان مشغول صحبت بودیم که یکی شون گفت:
بنده خدا مسئول روابط عمومی رو دیدین؟
نه ندیدیم . واسه چی؟
هیچی بنده خدا بینی و لبش باد کرده شدید
نمی دونم واسه چی؟ کی این بلا رو به سرش اورده؟
تا اینو گفت خندم گرفت
همکارا گفتن واسه چی می خندی؟
جواب دادم آخه من میدونم که کی این بلا رو سرش آورده
ماجرای خوابم و واسشون تعریف کردم و کلی خندیدیم
اتفاق جالبی بود.
بعد همون روز فهمیدیم که شب به بنده خدا بیسیم میزنن که بره سر صحنه فیلم و عکس تهیه کنه که تو عالم خواب با در خونشون برخورد کرده و . . . .
قسمتی از دفتر خاطرات یک آتش نشان
خدمتتون عرض کنم که حدود 3 شب پیش
جای دوستان خالی تو خواب ما مسئول روابط عمومی سازمانمون درگیر شدم و چشتون روز بد نبینه با سَرَم کوبیدم تو بینی و لبش
بینی و لبش پر خون شده بود
فرداش که شیفتم بود رفتم سازمان
با دوستان مشغول صحبت بودیم که یکی شون گفت:
بنده خدا مسئول روابط عمومی رو دیدین؟
نه ندیدیم . واسه چی؟
هیچی بنده خدا بینی و لبش باد کرده شدید
نمی دونم واسه چی؟ کی این بلا رو به سرش اورده؟
تا اینو گفت خندم گرفت
همکارا گفتن واسه چی می خندی؟
جواب دادم آخه من میدونم که کی این بلا رو سرش آورده
ماجرای خوابم و واسشون تعریف کردم و کلی خندیدیم
اتفاق جالبی بود.
بعد همون روز فهمیدیم که شب به بنده خدا بیسیم میزنن که بره سر صحنه فیلم و عکس تهیه کنه که تو عالم خواب با در خونشون برخورد کرده و . . . .
قسمتی از دفتر خاطرات یک آتش نشان